تبليغاتX
سفری به درون

قشنگترین خنده ها از آن توست

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |

تقدیم به تو که زیبا ترینی

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |

متهم ؟؟؟

من متهم هستم من متهم هستم به پاک بودن / من متهم هستم كه شايد / شايد دروغي نگفـته باشم/ شايد سلامي كرده باشم/ شايد نگاهي را اميدي داده باشم /اينکه دوست داشتم بي هيچ چشم داشتي/ شايد در آن شعري كه دارم سايه اي باشد/ شايد هزاران شايد ديگر / حتي قسم خوردم / با اشكهاي نازكي در چشمهاي شب نخوابيده / حتي براي چشمه بودن هم من متهم هستم

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |

ای نهایت مهربانی

 ما را آن ده که آن به

 

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:6 قبل از ظهر |
وقتي من ساعت را مي شمرم كه گذشتن ايام را اعلام مي كند و مي بينم كه روز با شكوه و درخشان مي گذرد و در تاريكي شب كريه و زشت فرو مي رود ، وقتي كه مي بينم بنفشه شكوفائيش را از دست مي دهد و طره هاي گيسوان سياه نقره فام مي گردد و سپيدي روي آن را مي پوشاند ، وقتي كه مي بينم درختان بلند و عظيم كه زماني پيش گله هاي گاو را در برابر گرما سايبان مي ساختند از برگ عاري شده اند ، و سر سبزي تابستان درو و جمع شده ، دسته دسته بهم بسته شده ، مثل ريشي سفيد زبر سيخ شده بر روي تخته چوبي حمل مي شوند ، آنوقت از زيبايي تو مي پرسم كه آيا تو نيز بايستي در ميان اين صحرا و ويرانه هاي زمان از ميان بروي ؟ چون شيريني اي كه در شيريني ها و زيبائي هائي هست آنها را رها و ترك مي كنند ،‌ و بهمان سرعتي كه مي بينند ديگران رشد مي كنند مي ميرند .
و هيچ چيز در برابر داس زمان نمي تواند دفاع و استادگي كند .
پس ديگر تو زاد و ولد كن تا وقتي كه زمان ترا درو مي كند و مي برد فرزندت با او به مبارزه بر خيزد .

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |
و باز در تنهایی ام هیچکس یارم نبود الا قلم

در دیار عشاق در ساحل انتظار مجنون را نظاره می کنم در افق دید لیلی پرستوهای بی اشیان و در تلاطم امواج غم در لحظه های بی کسی اش چشمان بی فروغ یار جای گرفته در خزون جوانی مجنون للیل از عرصه عشق روی برگردانده و اما آیا لیلی می تواند بداند که در دل مجنون چه می گذرد چگونه این سخنان ناروا را بر زبان جاری می کند ایا او نمی داند که در این سرا خیانت جای خود را به محبت داده است ایا او نمی داند که چه بر سر این دیوانه بیابان گرد آمده است نه او هرگز نمی داند که چه روزهای سختی در انتظار دو چشمان مجنون می گذرد از این ژس مجنون باید جاده دور انتظار را نظاره گر باشد و تا جایی باید سژری کند که عشق را روانه صحرای انتظار کند ... .این صدای ژرنده غمین است که بر روی شانه های مجنون نشسته و باز نامردی روی خود را به لیلی کرده اما چرا مجنون که درد را چشیده است رخت نامردی را به تن کرده ؟؟؟


sd


+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 2:56 بعد از ظهر |

نوش جان

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 1:26 بعد از ظهر |

حال از غم زمانه خواهم نوشت:

  در میان کوچه پس کوچه های عشاق قدم میزدم که گذرم به کلبه ای افتاد در آن سوی پنجره دفتری نیمه باز بود بر حسب کنجکاوی دفتر را گشودم تکیه بر درخت پیری دادم وخواندم: "در تک گلبرگ های گل سرخ که بر ساحل امید افتاده بود ریز نوشته شده که می توند به مجنون بگوید که لیلی دیگر مرده است  "

دلم گرفت چشمانم را بستم و تصور کردم که چه بر سر مجنون آمد وقتی دانست که لیلی او را تنها گذاشته که می تواند تاب آورد و باز مجنون در کویر حسرت سرگردان خواهد ماند شاید بار دیگر در دل کویر بر روی خاک هایش با قلم انگشتانش می نویسد : "زندگی بی تو معنا ندارد لیلی هنوز هم به امید وصال تو ناکام ماند ه ام "این نیز گذشت اما هیچ طوفانی نتوانست نوشته های مجنون را پاک کند زیرا که او با قلم عشق نوشته بود


+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 11:6 قبل از ظهر |

اگر عاشق شدن گناه من است بدان که بی تو زندگی بر من حرام است

در زیباکده ی عشاق گل زشت جلوه کرد

ستاره صبح نوید وصال را می دهد

اگر از درخت آرزو میوهای را به من دهند آن را به تو تقدیم خواهم کرد

اگر از بد زمانه نالم آن را به چاه خواهم گفت

و در ساحل انتظار کشتی امیدم به گل نشست

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
به کدامین قبله سجود کنم به کدامین امید سر نهم به کدامین ستاره نظر افکنم که در پس آن زندگی را نظاره کنم اری من اندر خم کوچه پس کوچه های دلتنگی مبهوت ماند ه ام در صحرایی از شقایق ها حیران مانده در کویر دل جز سراب نمی بینم حال تو بگو که چگونه به دنیای بی وفا بنگرم؛

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |

 


 

زندگی را در عشق ،عشق را در انتظار، انتظار را در مرگ لحظه ها یافتم

و چه زیباست در عشق مردن

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar