تبليغاتX
سفری به درون

یه روز چشام وباز کردم

می دونی چی دیدم

یه آسمون پر از ابر دلم به حال آسمون سوخت براش  که دیگه غمگین نباشه اما هیچ وقت کسی برام دعا نکرد که دیگه اشکام را حتی بالشم نبینه

یه روزی از پیشت میرم جسمه خاکی اون وقت شاید زمین به جسم تو نظاره کند در ان جز دلی خون نیابد

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |

آره خدا من همونم که ۲۲ ساله پیش من و فرستادی اینجا اما تا دیدم بدی بود بدی

تا فکر کردم غیر تو بود

تا لمس کردم غیر تو بود

تا گریستم

آسمون به حالم گریست

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |

داشتم فکر میکردم اگه یه کلبه خیالی داشتم

اون را پر از نقاشی میکردم

با قلم احساس نقش می زدم

با بغض پنجره خیال را نظاره می کردم

به دنبال یه غریب آشنا ساعتها می شدم شمع و در انتظار دیدنت می سوختم

نه مثل پروانه گرد شمع وجودت می گشتم

نه وقتی اومدی میون کلبه دلم جگر پاره پاره ام را...

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |
 

رفتی و بین ادمها شدم یکی بود نبود

یکی به من بگه مگه ما ادم بدا دل نداریم

یعنی من اگه در خونت رو نزنم پس کجا برم

وقتی اینجا فقط سراب

بابا منم ادمم

منم احساس دارم

منم منم آخ که دلم خونه

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 3:7 بعد از ظهر |
خداااااااااااااااااااااا یعنی روی این کره خاکی جز گور من جایی ندارم

ای کاش اینقدر میون این همه آشنا غریب نبودم

ای کاش ای کاش لااقل خدا من را جا می داد

خدا من که از تو چیزی نخواستم من که راضی شدم به رضای تو حالا این دختره کبریت فروش را نمی خوای دستش را بگیری که از سرمای نگاه و محبت جون بده

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 2:55 بعد از ظهر |
یه دختری تنها تنها میون این ادما حیرون از زمونه

یه سروی سبز سبز

یه زبونی نیش مار

یه حجابی

حجاب دل

یه نجابتی نجابت مریم مقدس

یه عمری مثل گل

یه چهره ای همچو ماه

کلبه اون میون دل

دستایی تنی مثل بلور

خدا همه گل های باغ زندگی خندان باشن

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |
اگه از تو ننویسم

اگه زانوی غم بغل کنم

اگه برم زیر طاق آسمون زیر بارون بلند بلند گریه کنم اگه از عشقمون خسته شدی اگه دیگه برا ت مهم نیست گریه هام را زیر بارون کی می بینه کی اشکهام را ژاک می کنه کی وقتی هق هق گریه می کنم سرم را بگیره تو آغوش گرمش

آره تو رفتی پیش خدا الان چند ساله که نیستی و مونس تنهایی من شده قلم

on rafte 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 10:4 قبل از ظهر |

اگه بازم بخوام گله کنم اگه بازم از ته دل فریاد بزنم اگه از غم دیگه ننویسم از دیار مجنون ننویسم با عشق قلم نزنم

پس امیدم دیگه به چی باشه!!!

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
آخ که دلم چقدر گرفته

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
 

به کدامین سو دوان دوان می روی

به کدامین افق می نگری

به کدامین قبله نماز می گذاری

باز اسیر گشته ام

نمی دانی در این کنج چه بر سرم آمده هیچ کس نمی داند مرا به یاد سستی میانداز مرا به قداست عشق قسم ندهید مرا به روشنی امیدوار نکنید به من نگاه غضبناک نکنید به چه دلیل مرا به زندگی در این دیار امیدوار کرده اید نه من از دیار غریبم من از شما نیستم

مرا به حال تنها گذارید در خرابات عشقم خواهم جان سپرد

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |

زندگی سر سخته خیلی غدّه

دیگه ازت بدم میاد عروسک بی نمک{"زندگی"}

 

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 9:35 قبل از ظهر |
بر میگردی!!!

به من گفتی که برمی گردی

اما رفتی و دیگه ...شدم

حالا من نشستم و دارممی کنم

امیدوارم که برگردیام

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |
یه خسته دل یه بی نشون قدم گذاشت میون دل

اون بی نشون اون خسته دل ازم یه نقاشی کشید

اون رو گذاشت رو چشمهاش حالا دیگه پلکهای اون خسته شدن!!!

اگه بری تنها می شم  اگه برام حرف نزنی اگه دیگه نخندی بازم برام تصویر یه عشق نکشی اگه بخوای بری بی خبر اگه ازم بدت میاد اگه دیگه اشکه چشات اگه بازم گریه کنم اگه برات جونم و بدم اگه دلم اگه چشام رو بذارم میون دل خستم برات هدیه بیارم بازم بدون من میری؟؟

بازم میری؟؟

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 1:44 بعد از ظهر |
می دونستی؟
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

غمگین مشو

خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او مهلت داد (تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان)

... خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانه‌ها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي،  درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونه‌ها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا اسكل. شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: مي‌خواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.  وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سي‌دي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه
ميگه:حوا
حوا:جون دلم

در اينجا مكالمه به علت داشتن نكته اخلاقى سانسور مىشه

و اما ادامه ماجرا

حوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه
شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني
- خوب نشونم بده
- باشه يه سي‌دي برات ميارم ببيني
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
- غير مجاز كه نيست؟آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم
- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام
و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت، سي دي را در وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد. در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه جوري ميشه و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد. بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...حوا كه به شدت حالى به حولي شده بود اصلا تعجب نكرد كه چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد خاموشه گفت:كون لقش و شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون
آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟
- ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست
- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو
- من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.
- حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام
و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حاليكه يه حوله دورش پيچيده مياد رو كاناپه كنار آدم ميشينه.
آدم: اين چيه دورت بستي؟ مد جديده؟
حوا: من تا حالا لخت بودم
- لخت يعني چي؟
- يعني اين كه لباس نداشتم
- لباس چيه ديگه؟
- اه ولش كن، خيلي از دستم ناراحتي؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو مي بخشي؟
آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني
- باشه قول ميدم و بعد حوا به آدم مي‌چسبه و ميگه: چقدر دوسم داري؟
آدم در حاليكه خودشو جمع و جور ميكنه: اين جلف بازيا چيه؟ برو اونور پختيم از گرما
حوا: دوستت دارم جيگرم. و خودشو بيشتر ميچسبونه به آدم و ميگه: بغلم كن
آدم خودشو از زير دستاي حوا ميكشه بيرون. بلند ميشه واي ميسه ميگه: چت شده؟اين مسخره بازيا چيه در مياري حالمون بهم خورد. و در اينجا حوا به موردي بر ميخوره كه خيلي به نظرش عجيب مياد توي اون فيلمي كه ديده بود وقتي زنهاي توي فيلم با مردا اينجوري رفتار ميكردن مردا حالي به حالي مي‌شدن ، اين مورد و برخورد آدم از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فكر فرو برد و فهميد كه يه حسي در اون زنها و مردهاي توي فيلم وجود داره كه در آدم وجود نداره و وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به جز شيطان و اون سي‌دي كه ديده يه سي‌دي غير مجاز بوده و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده خواهد شد، اولش خواست اينو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه و تصميم گرفت براي رسيدن به خواسته اش كه همانا چشيدن طعم لذت جنسي بود آدمو قرباني كنه.: - چه كاري؟
- گفتني نيست بايد ببيني. (اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد). پايان دقيقه پنجم فيلم همان و .... شدن حوا تا دسته همان. خلاصه اين دو به تلافي زمانهاي از دست رفته سه روز و سه شب همديگر را سير... طوري كه آدم بعد ازين مدت مچاله شدو حوا و ارفته. شيطان نيز هم در هنگام تماشاي فيلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز از پشت پنجره با هندي‌كم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا لوشان دهد
مكان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه اون چيزي كه داره ميبينه واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا
شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم
خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن. بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم
شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه نشون دادم بشر ارزش سجده كردن نداره
و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده ميتونه منو..... من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم
صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟ چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم. و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم
مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نمي‌دونم والا! حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم، بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و يه نقشه‌اي بريزيم كه نفهمه ما سي‌دي غير مجاز ديديم. اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره
آدم: تو كه گفتي نميدوني
- خوب دروغ گفتم
آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا
حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد
آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟
و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: مي‌خواد از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سي‌دي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده
آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو بخورم
- راس ميگي؟
- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس
- بر منكرش لعنت
- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم
- موافقم، بكشيم
حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به نفهمي انگار كه ما اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بسته‌ي بستس
- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا
- نترس حواسم هست و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند
آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم
حوا: باشه
و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو نگا كنه اگه نخوره زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش) بله
آدمم وا كن
اِ تويي؟ كونت پارس! بيا تو
آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو اتاق، حوا هنوز وسطاي حياط بود كه يهو اضرائيل و اسرافيل كليد ميندازن درو حياط و وا ميكنن ميان تو و چششون ميفته به حوا، دهنشون باز ميمونه. اسرافيل: خدايا شكرت بعد چند صد سال عبادت بالاخره حاجتمو برآورده كردي! اضرائيل: كشف حجاب كردن اينجارو؟ جيگرتو بخورم خانومي! كجا بودي تا حالا؟
حوا: خفه شو بي شعور
اضرائيل حوا رو نشون ميده و به اسرافيل ميگه: نگا پدرسگ چه طاقچه اي داره، گلدون بندازي گير ميكنه
و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا ميرسونه و ميره تو، كنار آدم مي ايسته
مكان: توي اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟
و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه. (خدا با يه لحني كه انگار داره تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين
آدم: در خدمتيم
خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم
آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدي خدا جون؟
خدا: شنيدم سي‌دي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم
حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن
خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟
آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم
خدا: اوپس! پس تا حالا سي‌دي غيرمجاز نديدين؟
آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه
خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.
آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟ نه مي‌خوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار حسرت جهنمو بخوريد.
آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟
- ميفرستمتون زمين
آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده با فرياد ميگه: همش تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم. سي‌دي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا نگا كنيم، اصلا من داشتم زندگيمو مي‌كردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟
حوا (با بغض): خيلي نامردي
خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي، مگه نميگفتي خدا چرا به فكر تنهايي من نيست؟
آدم: من به گور بابام خنديدم كه همدم خواسته باشم
و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و مي‌فهمه كه چه كلاهي سرش رفته و ميفهمه كه اون پير دانايي كه اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده، اما خودشو از تك و تا نميندازه و ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم! خودم صلاح ديدم كه يه همدم برات بيافرينم! و به جبرئيل ميگه ميري اضرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو اول ميبريد عقدشون مي‌كنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين
جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون. و آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن: خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نمي‌دونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نمي‌كنيم. ولي جبرئيلو اضرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن
حوا(با گريه): به من دست نزن كثــــافت بيشعــــور
آدم (كه گردنشو از لايه دستاي اضرائيل به زور در آورده بيرون و از عصبانيت سرخ شده با فرياد): اصلا خوب كرديم ديديم بازم ميبينيم، فقط بلده به كمر به پايين گير بده! اصلا تو كه ميخواستي انقدر گير بدي واسه چي آفريدي؟
خدا (با عصبانيت): زر نزن آدم شده واسه من
- هر غلطي دوس داري بكن.
خدا ميره جلو يدونه با پشت دست ميخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائيل شروع ميكنه گردنه آدمو فشار دادن.
حوا (در حالي كه داره زار ميزنه و همه صورتش خيسه اشك شده): ولش كـــنيد. چيكارش داري. خفش كردي.. آه..اي خدااااا. و جبرئيل موهاي حوا رو ميكشه
خدا: سوسول كثافت؛ بچه ها يه راست مي‌بريد مي‌ندازيدشون تو ايران كه ديگه واسه ما پر رو بازي در نيارن
اضرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن: چشم خدا جون.... و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

love

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

 

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 12:9 بعد از ظهر |

حقیقت همینه که رفتی تو بی من

تنها شدم

دل من تنگ برات می دونی

من فقط تو را می خواهم می دونی

از فراقت خون گریستم می دونی

شقایق ها یک به یک پژمرده اند می دونی

باز در قفس دل اسیرم می دونی

پس خدایا بهانه زندگیم کجاست ؟؟؟

می دونی؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 2:45 بعد از ظهر |
پروردگارا هنگامي که براستي تو را فــرا مي خوانم جز راستي و انديشه ي نيک تو روان مرا چه کسي ياري خواهد داد؟ و چه کسي نگاهدار من و ياران من خواهد بود؟

"گفتارهای زرتشت"

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 10:20 قبل از ظهر |
ببین!!!
+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 9:57 قبل از ظهر |
آزادی کجایی؟؟؟
+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

تا شقایق زندست زندگی باید کرد

شقایق

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 9:9 قبل از ظهر |
 


یک سخن

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |
رفیق خوبم

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |
می دونستی!!!

یک ساعت تموم ساکت کنار هم نشستیم

 مدام نگاهت کردم آخرش خسته شدی گفتی نمی خواهی حرف بزنی

گفتم : نشنیدی!!!

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |

دعا کردم

سرم را گرفتم رو به آسمون دستام را بلند کردم تسبیح به دست گرفتم و گفتم خدایا هر جا هستی هر طور که می تونی نذار دنیا از این بدتر بشه نذار مردن آرزوی زن ومرد بشه نذار بچه ها دیگه بازی نکن نذار عاشقی دیگه پیدا نشه خدا خدا خدا می دونم که شنیدی صدام رو پس

 بگو قبوله

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 10:32 قبل از ظهر |
 

 

هق هق گریم را می شنوی

الهی به داد دل بی کسون رس به آه و به سوز غم این جهون رس

خسته از زمونه لبریزه پیمونه از وفا از صفا این روزها چی مونده

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |
رقص عشق

بار خدایا از جام زندگی نوشیدم اما در مستی هوشیار بودم در میان ساقیان حیران بودم

در خیال خود با تو من رقصیده ام

مست وهوشیارم در میان عاشقان خندیده ام

اندر این مستی چه خوش بود با تو بودن ها

به هوش که آمدم تو را ندیدم!!!

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |
یه وقتهایی زانوی غم بغل می گیرم می گم یعنی خدا ما را یادش رفته

اما  اگه نه پس چرا هر چی باهاش حرف میزنیم جوابی نمیده

بملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به  شکر  پادشاهی زنظر مران گدا را

زرقیب دیو سیرت بخدای خود پناهم

مگر آن شهاب ناقب مددی دهد خدا را

منتظرم خدایا

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 12:19 بعد از ظهر |
مبارکه

خوشبخت بشن

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |
 

تا حالا شده از مرگ خوشت بیاد ؟؟؟

زندگی را در پس پرده مرگ بازیافتم

عبور لحظه ها را در ساعت مرگ یافتم

و باز پس رفتم ودیدم که مرگ در پس پرده نیست

بلکه در آرزوی مرگ به انتظار نشسته ایم

تا حالا شده بترسی؟؟

از مرگ هم میترسی اما بازم دوستش داری از اینکه وارد سرای عشاق هم بشی می ترسی اما وقتی وارد بشی می بینی اون چیزی نست که فکرش را می کنی

هیچ وقت نمی دونستم که روحم از بودن در جسم خاکی خسته شده

پس کی می آید روز مرگ؟؟؟

دعا یادت نره

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 9:53 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar