تبليغاتX
سفری به درون

زل زده بودم تو چشاش یه چیزی می گفت یه جا دیدمش
...........

برای نوشتن قلم عشق می خواهم برای قلم جوهر عشق
برای نفس کشیدن امید می خواهم امید، عشق می خواهد
برای خندیدن زمان می خواهم زمان با عشق در پس ثانیه های سکوت ،زمان برای نفس کشیدن اما نفسم در پس پرده حیا حبس شده دلتنگ گریه ام اما سر به روی شانه ... پس چگونه از دوست داشتن بگویم که زبانم مرا بنده نیست نی می خواند از تو دلم گریست شیشه نازک دل شکست چشم بر هم فرود آمد که را به تصویر می کشد دستانم به سوی که نشانه می رود بوی یاس در کوی دلم پیچید قفل راز دلم شکست اما که تاب شنیدن دارد
از عشق می گویم عقل هی میزند کجا اما عشق نمی شنود باز داد می زند ایست عبور اما عشق می گذرد بر ایستگاه تسلیم امید نبود تا کاروان بعدی به انتظار نشستم که بیاید اکنون چه روزی است من اینجا چه می کنم فقط از زمان که گذشت یک تصویر به یاد دارم پس عقل کجاست ؟ بر درب کلبه دلم که می کوبد؟ صدایی ،نجوایی ...کیستی؟ جوابی نیامد درب گشوده شد با عجله امد گفت برو اینجا خانه من است !!! پایم نای رفتن ندارد گفت :با من نمی توانی بمانی گفتم :چرا؟گفت اینجا عقل جایگاهی ندارد به عقل گفتم برو نرفت
سر به سرش گذاشتم خندید و رفت گفتم حالا بمانم گفت باید کور شوی چشم نمی خواهد دست در دیده کردم جفت چشمان را در آوردم
گفتم حالا چه گفت می شنوی گفتم باید بشنوم فریادی زد که دیگر نشنیدم سکوت بود و سکوت گفتم بمانم لبانم آتش گرفت لبانم را هم از من گرفت ماندم نمی دانستم هنوز هست؟؟؟ اما دلم گرم بود از گرمایش بهره گرفتم همه هستی مرا گرفت اما هنوز امید داشتم حسد می برد که چگونه کور وکر ولالی این همه توان می آورد ای عشق تو بدان برای گرمای وجودت امیدوارم همه هستی را نثارت کردم لا اقل گرمایت را ببخش با کمال نا باوری گرم شدم ؟؟؟ می دانستم که دل داری آمدی نفهمیدم چگونه آمدی دلدام زندگی ام را فدای یک لحظه گرمی وجودت کردم ای عشق !!!

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |

بند بند وجودم از هم گسیخته

از بس میان دلدادگی ها از بس میان نامردمی ها دست و پا زده ام در صحراي بي انتهاي شقايق ها در كوير سوزان انتظار ديگر تواني نمانده با دوبال عشق بر پهناي بلند آسمان آبي دلت به پرواز در آمدم در كهكشان راه وصال بي وقفه مي روم با اميد با تو بودن گذشتم از هر عشقي به غير عشق تو همان روزيكه در جايگاه بلندي فرياد بر خواهم آورد دوستت مي دارم در زورق دريايي به وسعت مهربانيت شناورم با قلم عشق بر تخته سياه دلم با رنگ آبي آسمان ديدگانت نوشتم بي تو هرگز

 اما آبي بودنت من را نگران مي كند دلهاي آبي را كسي درك نمي كند

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:26 بعد از ظهر |
یه روز نشستم دونه های انار را شماردم، میرسیم نمی رسیم می رسیم نمی رسیم می رس..

اخرش اومد نمی رسیم راست گفت دیگه ما هیچ وقت نرسیدیم

هنوزم انار که می بینم چشام پر اشک می شه

بوی نسترن ارومم می کنه مثل مرحمی روی زخمم می مونه

به کوه که می رفتم دلم می خواست از اون بالا خودم را پرت کنم پایین یا بلند داد بزنم شاید عقده دلم خالی می شد

هنوزم وقتی بارون می باره با انگشتم ناخودآگاه رو شیشه ترک خورده قلبم می نویسم دوستت دارم

وقتی به ارامگاه رفتگان می رم به حالشون غبطه می خورم ای کاش ... یه جورایی حس می کنم از قفس می خوام ازاد بشم بگین آمین

می شه نمی شه

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |
باز باز اومدی غم تو دلم گذاشتی با دیدنت تلخی روزگار رو به ارمغان اوردی

می خوام یه نفرین بکنم تا خود صبح آه بکشم

می خوام یه درسی بهت بدم که دیگه عشق و نبینی

می خوام بگم ارزش عشق رو بفهمی

می خوام که کلبه آرزوت رو سرت خراب بشه

می خوام بگم دیگه با خون برات تقدس عشق رو نمی نویسم

یادت بهت می گفتم دوست دارم

اون تیکه قلبم تو لجنزار دلت جا مونده پسش بده

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا زجرش بده

به مردم می گم با قلم عشق از پلیدی نوشتی

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |

اینجا گلها خشکیده اند،اینجا بلبلان نمی خوانند،اینجا پرتگاه امید است،

اینجا کویر آرزو هاست،از میان سکوت فریاد زدم

اینجا اینجا غم غمگین گشته است

آه که اینجا لیلی غرق ماتم گشته

اینجا مجنون بیابانگرد صحرای انتظارغمین فراغ لیلی منتظر ثانیه و لحظه وصال اینجا مجنون هم بریده است

  اینجا دهکده جنون است

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند. 

" رنه دكارت"

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 1:59 بعد از ظهر |
بر روی گلبرگ های گل نوشته شده بود

"مرگ در انتظار عشق زیباست"

اما من گفتم نه!!!

چون مجنون من رفت پیش خدا پس باید اینجوری گفت

"عشق در انتظار مرگ زیباتر است"

پرتگاه مرگ

 

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |
تا حالا به آخر دنیا سفر کردین

تا حالال از ته ته دلتون داد زدین

تا حالا یه بارم که شده عاشق بودین

از زمونه از بدیاش تونستم بلیط آخر دنیا رو برنده بشم

اتل متل یه قصه یه قصه پر غصه :   

     اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

از آسمون بارید بارید دوونه دونه برف سپید نشست روی موهای سیاهم حالامنم یه عالمه دونه برف رو سر دارم دونه دونش که رو سرم نشسته یه خاطره تلخ یا شیرین بوده

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 7:20 بعد از ظهر |
از میون این آدما یه گلی بود که عطرش فضا را اکنده می کرد خدا از اون خوشش می اومد زودی چیدش

حالا من موندم یه کوله بار یه کلبه غم

یه یه دل خون یه دنیا آه و ناله

خدایــــــــــــــــــا به حرمت عشق به حرمت اشک به این دلم ارامش رو برگردون تا در نبود اون زنده به یادش باشم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 7:4 بعد از ظهر |

خـــــــــــــــــــــــــدا مگه ما دل نداریم

چرا بعضی از این پسرها با احساس و عاطفه امثال من بازی می کنن

مگه ما عروسک خیمه شب بازی شدیم

دلم داره می ترکه

آخــــــــــــــــــــــه خدا تا جونم به لب نیاید درست نمی شه

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

زیر ابرای خیالم بد خیالی خونه کرده
پشت دیوارای بختم بد بیاری لونه کرده
قصه ی تنهایی من از تب و تابم گذشته
ماه سرگردون شهرم عمر مهتابم گذشته

تیک تیک تیک تیک
تیک تیک تیک تیک
تیک تیک بارون قلبم سکته های نا تمومه
بی تو یک تیک تیک ساده
جرمه محکومه حرومه !

زیر ابرای خیالم بد خیالی خونه کرده
پشت دیوارای بختم بد بیاری لونه کرده
قصه ی تنهایی من از تب و تابم گذشته
ماه سرگردون شهرم عمر مهتابم گذشته

تیک تیک تیک تیک
تیک تیک تیک تیک
تیک تیک بارون قلبم سکته های نا تمومه
بی تو یک تیک تیک ساده
جرمه محکومه حرومه !

بعد از این باور ندارم قصه ی دلواپسی رو
قطره ی اشکی نمونده گریه ها ی بی کسی رو
بی تو هر شب دونه دونه لحظه ها رو می شمارم
تا تو برگردی عزیزم غیر از این کاری ندارم

پاک نفس های سردم می کشم اسیر دردو
می نویسم آیه آیه قصه ی برگای زردو
می نویسم روی دیوار مثل شیرین مثل فرهاد
آی خلایق دردمندم مردم از این عشق فریاد

تیک تیک تیک تیک
تیک تیک تیک تیک
تیک تیک بارون قلبم سکته های نا تمومه
بی تو یک تیک تیک ساده
جرمه محکومه حرومه !

تیک تیک تیک تیک
تیک تیک تیک تیک
تیک تیک بارون قلبم سکته های نا تمومه
بی تو یک تیک تیک ساده
جرمه محکومه حرومه !

تیک تیک تیک تیک
تیک تیک تیک تیک
تیک تیک بارون قلبم سکته های نا تمومه
بی تو یک تیک تیک ساده
جرمه محکومه حرومه !

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 5:2 بعد از ظهر |
تیک تیک

گوش کن به صدای قلبت

تا حالا شده به حرفهای قلبت خوب خوب گوش بدی

از میون این تیکه گوشت صدایی می شنوی

اگه حرفاش را بفهمی اگه باهاش همصدا بشی

اون موقع است که تازه زندگی را کشف می کنی

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |

دوست هر کس خرد و دانش او و دشمنش جهل و نادانی اوست. امام رضا(ع)
راز موقع دوستی را زمان دشمنی ابراز کردن؛ دور از جوانمردی انسانيت و مردانگی است.

امام جعفر صادق(ع)
بهترين دوست تو آنست که اشتباهات تو را فراموش کند و خوبيهايت را به ياد داشته باشد.

امام حسن عسگری(ع)
از عاجزترين مردم کسي است که نتواند دوست پيدا کند و از او عاجزتر آنکه دوستش را از خود دور کند.

 امام علی(ع)

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |

دوستان جديد پيدا کنيد اما دوستان قديمی را هم حفظ کنيد، اينها نقره و آنها طلا هستند.

«پرمودابترا»

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 3:32 بعد از ظهر |

عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند.

     "مارک تواي"

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |

از دیار مجنون به کلبه محزون

از زورقی شکسته به ابر سواران

از کنج خرابات دلم به کاخ های برلیان

از پرتگاه نا امیدی به عقاب کوه امید

از قلبی شکسته به تو ای یار

به امید مردن  انتظار می کشم

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |

شمع می شم در انتظارت آب می شم

پروانه می شم گرد وجودت

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |

شب که میشه سر می برم رو به آسمون

 روم سیاه آسمون

بابت این که بازم جز اشک هدیه دیگه ای برات ندارم

بازم با نسیم دستانت باید اشکام را پاک کنی

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |

برای با تو بودن به دستانی هنرمند نیازمندم

با بازی دستانم تو را سر گرم عشق کردم

حال تو را چه شده که در کنج قفس کز کرده ای؟!

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 9:25 قبل از ظهر |
ای کاش با اون وضع ندیده بودمت

دلم هری ریخت

نه این چشم ها را باید کور کرد

غیر ممکن بود احساس ندامت می کردم

آخه چرا ایجوری ؟؟؟

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 9:5 قبل از ظهر |
 

دل دل دو تا دل

یادش به خیر اینجاست می گن : راستی ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر می گردند

از میون آدما گذشتم از میون تیر نگاه ها یاد تو را سپرم کردم با مجنون همسفر شدم بر زورق پا گذاشتم

کلبه به کلبه گشتم پی تو

بر بلندی کوهها مثل عقاب به جستجو یت پرواز کردم

از گلی به گل دیگر مثل پروانه در پی شهد تو

تو بودی همه جا

اما نبودی در دل من !!!

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |
زندگی بازی خطوط

خطوط سرنوشت:

بعضی ما ها مثل دو تا خط موازی هستیم که هیچ وقت به هم نمی رسیم

یه عده هم مثل دو تا خط متقاطع هستن که به هم می رسن اما بعد باز از هم جدا می شوند

خیلی کم هستن اونهایی که بهم می رسند و مثل وای انگلیسی با هم یکی می شن

ای کاش همه ما جزو این آخریه باشیم

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 6:3 بعد از ظهر |

سایه سایه با عشق

سر به سر با می

دل دل می کنم آره ،نه

آخر بازی چی میشه؟

 نرسیدن دو تا خط موازی

 

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |

ببین من و هنوز اون عاشق سابقم

همون دل داده رنجیده خاطر

همون خسته دل گریان چهره

همون لیلی گیسو پریشون

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 2:58 بعد از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 2:47 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |

زندگی هنر دستان ماست

+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar