-
وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را می بینند ولی وقتی قلبی می سوزد کسی شعله اش را نمی بیند
+ نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت
11:19 قبل از ظهر |
یه پنجره یه دیوار با یه قاب یه نقشه یه عکس خیالی یه گلدون خالی یه قالیچه رو دار قالی مونده هنوز نیمه تموم یه صدا یه بلبل یه قناری یه کلاغ سیاه یه عالمه ستاره تو اسمون طوفانی دو تا چشم یکی اشک یکی خون یه قلب هزار تیکه یه دل خون خون دو تا پا یکی برو یکی شل یه انگشت اشاره به دور دور یه فریاد بلند و رسا یه زجه شیون کنان یه کوه بلند بلند یه ساحل بی افق
+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت
11:19 قبل از ظهر |
به گل نگریستم گلی که مظهر زیبایی است گلی که عطر افشانی می کند گلی ککه مظهر عشق است با هر که سخن از گل می گویی ستایشش می کند اما من نظری بر خلاف آن دارم و این را می دانم دنیا فریبنده است پس گلی که مظهر زیابیی است هم فریبنده است زیرا عمر گل کوتاه است و دنیا هم چنین است گل همه را جذب خود می کند دنیا هم گل را برای بهترین دوستت هدیه می دهی و دنیا را هم گل خار دارد دنیا هم گل عطر مست کننده ای دارد دنیا ارزوهایی مست کننده گل را زمانی که در عشق شکست خورده ای نمی خواهی ودنیا را هم وقتی به ارزوهایت نرسی رها می کنی گل هر چه هست باعث زشتی ها و زیبایی هاست گل اگر نبود می توانستی ریگ بیابان را هدیه کنی چون دیگر زشتی وزیبایی قابل تمایز نبود !!! + نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت
5:33 بعد از ظهر |
جست جو و کندو کاو کرد
+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت
8:42 قبل از ظهر |
یک دو سه شروع شد
از بس میان دلبستگی به تو عادت کردم نمیدانم که چه بر سرم آمد هر روز در آیینه دنبال نشانی می گردم که چهره ام را تشخیص دهم نمیدانم چه کسی به آیینه گفت که نهانش کن در پیاله ای لبریز از آب نگریستم باز هیچ ندیدم دست بردار نیست گویی دیگر نیازی به چهره غمگینم نمی بینی به قدری گریستم که اشک چهره ام راپاک کرد
تیک تیک می شنوی هنوز صدایی از میان تکه گوشتی به نام قلب می آید ضجه ای میزند نمیدانم چیست اما از بس نالیده صدایش از قعر چاه به گوش میرسد رنگش نگون گشته سیاه سیاه ای وای که باید قفل این کلبه متروک را بگشاید هیچ نمی دانم زبان قادر به گفتن راز کلبه دل نیست دلی که به وسعت دریا بود و چشمانی که به دوردست ها می نگریست شمع وجودی که تا صبح به امید سپیده می سوخت و آرام گریست ، رازهایی که در کنج دل بود: شیشه بخار گرفته ای که وقتی بر رویش نوشتم دوستت دارم آرام گریست
و ساحلی که ردپایی از عشق
به جا مانده بود ,و غروبی که رنگش طلایی بود به شقایقی که در میان کویر ایستاده بود
و روزی که تا خود صبح دعا کردم
+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
7:11 بعد از ظهر |
در پی تو آمدم از همه گدشتم به امید نیم نگاهی قدم به قدم تعقیبت کردم اما تو گذشتی برای با تو بودن ثانیه ها را نشان کردم اما میان ثانیه ها شکستی برای آخرین بار صدایت کردم اما تو گذشتی با دست تکانت دادم تکان نمی خوردی به چشمانت خیره شدم مرا نمی دیدی گویی مرده ام !!! اینجا زمان متوقف شده است + نوشته شده توسط شقایق در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
1:41 بعد از ظهر |
زنده با خاطرات جوانی امید به خنده های کودکانه دلگرم به سو سوی چراغ پیه سوز بر روی طاقچه در شبی تاریک
در صحرایی بی پایان سرگردانم خاکی سرخ و داغ نه آرامم نه بی تاب نه زنده ام نه مرده شاید مرده ای متحرک !!! دارم پرواز می کنم اما فقط با دستانم بالی نمی بینم به عمق افکارم می رسم سوالاتی مبهم بر خاک سرخ با قلم انگشتانم می نگارم تمامی انچه را که ملکه ذهنم شده در سکوتی شکست ناپذیر ... + نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
3:31 بعد از ظهر |
|
|