تبليغاتX
سفری به درون

برای رسیدن به کلبه دل
از مزعه افتاب گذشتم
از میان دشت شقایق ها
از بلندی کوه فرهاد
از ساحل مجنون
از دیار لیلی
در افق انتظار در دریای طوفانی دل به انتظار نشستم
بر سپیدی صبح لبخند زدم
بر بال پرستوها سوارم به سوی افق دلت پیش می ایم
بر پهنای اسمان دلت بر افق چشمانت به وسعت دریا
گندم زاری بلند نسیمی روان بلبلکان آوزا خوان پروانه ها رقصان شقایق ها عاشق عاشقان بی تاب
از جنس زمینی ها اما فرشته وار !حیران و سرگردان در پرتگاه زمان


گویی میان ما

از من تا به تو فاصله تا کجاست


+ نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |
 

با نسیم صبحگاهی همراه شدم سوار بر ابر باران به سوی دشتی از شقایق ها همسفر پروانه ها گذر از کویر سوزان انتظار تکیه بر تک درخت عشق .

به امید دیدارت این چنین سراسیمه گشته ام می بینی؟؟؟

 

پیش می روم در کویر انتظار سرابی نیست !!! به کدامین امید نمی دانم

دستان خسته ام را به سوی اسمان دراز می کنم دعا می کنم دعا دعا دعا می دانم که می بینی

اشکی سراسیمه از آسمان دیدگانم بر کویر دلم جاری گشت

 

                                            

باز از پنجره امید می نگرم اما پرتگاه نا امیدی

می خواهم بدانم

برای زندگی برای عشق برای پروانه ها برای شقایق ها

باید بدانم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |
تو     ر ا       به      دادگاه     خواهند     کشید

 

شاید   به       حبس ابد      محکوم        شوی

 

جزییات       جنایت        معلوم             نیست

 

اثر  انگشتت  را روی قلبی شکسته یافته اند!!!

 

"نا شناس"

من

      دادگاه

                     محکومیت

    حبس ابد

            همش یه دروغ محض  لعنتی!!!

 

اعتراف :

اخه اون یه قلب شیشه ای داشت

می خواستم ببینم قلب شیشه ای چی جوریه

اما!!!

وقتی قلبش را داد بهم منم اون را انداختم

دیدم شکست!!!

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 9:31 قبل از ظهر |

می رود عمر ولی خنده به لب بايد زیست!

غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست
غنچه آن روز ندانست كه اين گريه ز چيست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است
باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست
من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فاني است
همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه
اين چنين است همه گاره جهان تا باقي است !!!
گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست !!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست !!!

 

می بینی

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من
 
در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟
 
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar