تبليغاتX
سفری به درون

ای والاترین با تو می گویم راز این دل دردمند را از جدایی از عشق از تنهایی با تو می گویم که تنهاترین تنهایی

از روزگار بی مروت از دنیای فانی به تو می گویم از سنگینی جسم از تشنه گی روح آری با تو که با عظمتی با تو که کوهی با تو که تنها با منی در منی از دیدگان خون می چکد برای دیدن تنها امید روزگارانم لحظه شماری می کنم از بی باکی دل از ترس از اینه نگاهت از دریچه امید از پرتگاه غم از ابر اسمانی دلت از آنچه که اه نمیدانم این دل خون را چگونه تسلی دهم ای زمانی که مهر سکوت بر لبانت زده ای ایا نمی بینی یتیمان دل را ایا نمی بینی درد را آیا نمی بینی از اسمان خونین رنگ طفلان بی پدر را چگونه ای دنیا رحم نمیکنی  و باز در خود می پیچم و  این روزگار بر من رحم  نمی کند

+ نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar