زل زده بودم تو چشاش یه چیزی می گفت یه جا دیدمش 
![]()
![]()
![]()
برای نوشتن قلم عشق می خواهم برای قلم جوهر عشق
برای نفس کشیدن امید می خواهم امید، عشق می خواهد
برای خندیدن زمان می خواهم زمان با عشق در پس ثانیه های سکوت ،زمان برای نفس کشیدن اما نفسم در پس پرده حیا حبس شده دلتنگ گریه ام اما سر به روی شانه ... پس چگونه از دوست داشتن بگویم که زبانم مرا بنده نیست نی می خواند از تو دلم گریست شیشه نازک دل شکست چشم بر هم فرود آمد که را به تصویر می کشد دستانم به سوی که نشانه می رود بوی یاس در کوی دلم پیچید قفل راز دلم شکست اما که تاب شنیدن دارد
از عشق می گویم عقل هی میزند کجا اما عشق نمی شنود باز داد می زند ایست عبور اما عشق می گذرد بر ایستگاه تسلیم امید نبود تا کاروان بعدی به انتظار نشستم که بیاید اکنون چه روزی است من اینجا چه می کنم فقط از زمان که گذشت یک تصویر به یاد دارم پس عقل کجاست ؟ بر درب کلبه دلم که می کوبد؟ صدایی ،نجوایی ...کیستی؟ جوابی نیامد درب گشوده شد با عجله امد گفت برو اینجا خانه من است !!! پایم نای رفتن ندارد گفت :با من نمی توانی بمانی گفتم :چرا؟گفت اینجا عقل جایگاهی ندارد به عقل گفتم برو نرفت
سر به سرش گذاشتم خندید و رفت گفتم حالا بمانم گفت باید کور شوی چشم نمی خواهد دست در دیده کردم جفت چشمان را در آوردم
گفتم حالا چه گفت می شنوی گفتم باید بشنوم فریادی زد که دیگر نشنیدم سکوت بود و سکوت گفتم بمانم لبانم آتش گرفت لبانم را هم از من گرفت ماندم نمی دانستم هنوز هست؟؟؟ اما دلم گرم بود از گرمایش بهره گرفتم همه هستی مرا گرفت اما هنوز امید داشتم حسد می برد که چگونه کور وکر ولالی این همه توان می آورد ای عشق تو بدان برای گرمای وجودت امیدوارم همه هستی را نثارت کردم لا اقل گرمایت را ببخش با کمال نا باوری گرم شدم ؟؟؟ می دانستم که دل داری آمدی نفهمیدم چگونه آمدی دلدام زندگی ام را فدای یک لحظه گرمی وجودت کردم ای عشق !!!

