تبليغاتX
سفری به درون - یادش به خیر

یک دو سه شروع شد

از بس میان دلبستگی به تو عادت کردم نمیدانم که چه بر سرم آمد

هر روز در آیینه دنبال نشانی می گردم که چهره ام را تشخیص دهم نمیدانم چه کسی به آیینه گفت که نهانش کن

 

در پیاله ای لبریز از آب نگریستم باز هیچ ندیدم

 

دست بردار نیست گویی دیگر نیازی به چهره غمگینم نمی بینی به قدری گریستم که اشک چهره ام راپاک کرد

 تیک تیک می شنوی هنوز صدایی از میان تکه گوشتی به نام قلب می آید

ضجه ای میزند نمیدانم چیست اما از بس نالیده صدایش از قعر چاه به گوش میرسد رنگش نگون گشته سیاه سیاه

 

ای وای که باید قفل این کلبه متروک را بگشاید هیچ نمی دانم زبان قادر به گفتن راز کلبه دل نیست دلی که به وسعت دریا بود و چشمانی که به دوردست ها می نگریست شمع وجودی که تا صبح به امید سپیده می سوخت و آرام گریست ، رازهایی که در کنج دل بود:

 شیشه بخار گرفته ای که وقتی بر رویش نوشتم

دوستت دارم آرام گریست

 

و ساحلی که ردپایی از عشق

به جا مانده بود ,و غروبی که رنگش طلایی بود

به شقایقی که در میان کویر ایستاده بود

 

و روزی که تا خود صبح دعا کردم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 7:11 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar