تبليغاتX
سفری به درون - من بودم و من بودم...

می رود عمر ولی خنده به لب بايد زیست!

غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست
غنچه آن روز ندانست كه اين گريه ز چيست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است
باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست
من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فاني است
همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه
اين چنين است همه گاره جهان تا باقي است !!!
گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست !!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست !!!

 

می بینی

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من
 
در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟
 
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

+ نوشته شده توسط شقایق در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar