تبليغاتX
سفری به درون - نفس
نفسم را نگير!

براي زندگي نفس بايد كشيد بهانه اي براي نفس هايم نداشتم اما اومد به من نفس داد تا زندگي كنم اما حالا كه نفس هايم جون گرفتن رفته نميدانم الان بايد چطوري نفس بكشم نفس هايم به شماره افتاده...

عصباني بودم اون رفت براي هميشه تنهاشده بودم ....

حالا كه هوا اين همه سنگين شده به اكسيژن نياز دارم بايد براي يه بار هم كه شده بياديا من را ببرد پيش خودش شنيدم اونجا بدون نفس كشيدن زندگي مي كنند شنيدم اونجا درياي خون نيست شنيدم اونجا ساكت صدايي نمي شنوي شنيدم همه چيز مثل شيشه شفاف مثل آب روان و مثل خاك ساده و مثل كوه عظيم و مثل آفتاب روشن...

اگر نيايد و من با خودش نبرد ميدوني چطوري بايد نفس بكشم؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar